مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

430

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

است . و لكن مرا عمر به صد و هشتاد رسيده و فرزندى ندارم . وقتى كه بميرم ، مرا به خاك سپارند و آثار من محو شود و نام من بريده گردد و بيگانگان بر تخت من بنشينند و كسى نام مرا نبرد . وزير گفت : اى ملك زمان ، مرا نيز عمر از صد سال فزونتر است و فرزندى ندارم و بدين سبب اندوهناكم . نميدانم چه بايد كرد . و لكن سليمان بن داود عليه السلم شنيده‌ام كه خدائى دارد قادر و رؤف . بهتر اينست كه هديتى بسوى او برم و ازو بخواهم كه از پروردگار خود تمنا كند . شايد كه خداى او بهر يكى از ما فرزندى عطا فرمايد . پادشاه ، راى وزير بپسنديد و هديتى گرانمايه بوزير داده ، او را بسوى سليمان عليه السلام روان كرد . وزير را كار بدينجا رسيد . و اما سليمان بن داود عليه السلام را خداى تعالى وحى فرستاد كه : اى سليمان ، پادشاه مصر ، وزير خود را با هديتهاى بزرگ بسوى تو فرستاده و او را تمنا چنين و چنانست . تو اكنون وزير خود ، آصف بن برخيا را باستقبال او بفرست . چون او در نزدت حاضر شود ، تو به او بگو ملك ، ترا از بهر فلان حاجت فرستاده است . پس از آن ايمان بر وى عرضه دار . در آن هنگام ، سليمان عليه السلم ، وزير خود ، آصف را فرمود كه با جماعتى از بزرگان دولت به استقبال شوند . آصف بن برخيا بيرون آمده ، همىرفت تا بفارس وزير برسيد . او را سلام داد و اكرام بجاآورد و در منازل از بهر او توشه و علوفه همىداد و ايشان را بروا گشتن حاجت بشارت ميرفت . وزير با خود گفت : سليمان عليه السلم را از اين واقعه ، كه آگاه كرده ؟ پس از آن از آصف ابن برخيا پرسيد كه : شما چگونه از آمدن من آگاه شديد و قصهء من از كجا دانستيد ؟ آصف جواب داد : سليمان عليه السلم ما را از واقعهء شما خبر داد . وزير پرسيد : او را كه آگاه كرد ؟ آصف جواب داد : پروردگار زمين و آسمان او را آگاه كرده . فارس جواب داد : اين پروردگاريست بزرگ . آصف بن برخيا گفت : مگر شما به اين پروردگار ستايش نمىكنيد ؟ جواب داد : ما آفتاب و آتش همىپرستيم . آصف جواب داد : اى وزير ، آفتاب ، ستاره‌اى از ستارگان است كه خداى تعالى او را آفريده . حاشا كه